مادر 84 ساله مهابادی دایه حنیفه ناصری؛ گنجینه‌ای از فرهنگ و فولکلورکُردی و نغمه‌های کار و تلاش

شناسهٔ خبر: 42CB01D6 -
هنوز در قلب کوهستان‌های سر به فلک کشیده‌ی زاگرس اگر ساعتی چند تأمل کنی و با گوش‌جان گوش فرا دهی می‌توانی پژواک صداها و نغمه‌های ماندگار شیرزنان نستوه کُرد را بشنوی...

به گزارش زنان بیدار ، هنوز در قلب کوهستان‌های سر به فلک کشیده‌ی زاگرس اگر ساعتی چند تأمل کنی و با گوش‌جان گوش فرا دهی می‌توانی پژواک صداها و نغمه‌های ماندگار شیرزنان نستوه کُرد را بشنوی آنگاه که با کوله‌باری سنگین از غم نان و نمک، کودک و عشق، با عزمی راسخ، سرافرازانه و با اخلاص پای در میدان عشق و زندگی نهاده و آفریدند...
ای مادر مهربان دلبند
سرچشمه ی‌ مهر و دلنوازی
ای پاک‌تر از تمام هستی
سرمایه‌ی عشق و زندگانی
هر شوکت و فر که در جهان است
فردوس برین خدای داور
        ای آیت رحمت خداوند
اسطوره‌ی عزم و سرفرازی
خدمت به تو چون خدا پرستی
ای مادر من خدای ثانی
زیر پی مادران نهان است
بنهاده به زیر پای مادر

(شعر از ترجیع‌بندهای زیبای مرحوم دکتر محمد مجدی در ستایش از مقام مادر)
به نام خدا و با خاک پا بوسی کسی که «هستی من ز هستی اوست» آغاز می‌کنم معرفی شخصیتی از شخصیت‌های به ظاهر گمنام سرزمین شعر و لالایی و عشق و ایمان.
هنوز در قلب کوهستان‌های سر به فلک کشیده‌ی زاگرس اگر ساعتی چند تأمل کنی و با گوش‌جان گوش فرا دهی می‌توانی پژواک صداها و نغمه‌های ماندگار شیرزنان نستوه کُرد را بشنوی آنگاه که با کوله‌باری سنگین از غم نان و نمک، کودک و عشق، با عزمی راسخ، سرافرازانه و با اخلاص پای در میدان عشق و زندگی نهاده و آفریدند ادبیات و فرهنگی را به بالای اصالت خویش. کم نبوده و نیستند مادران و زنان و دختران صاحبدلی که گرچه قلم در دست نداشتند اما خرد و افکارشان آنچنان در نغمه‌های عشق و ایمان متجلی گشته‌است که قرن‌ها چون صوراسرافیل مردگان را زنده کرده و زندگان را مدهوش. هنوز صدای زلیخا چَختی، سوعدا کور، آمین پینه‌چی، خجه دریژ،  خجه نان‌نخور و منیج حیران... در شادی و شیون و هنگام لالایی و کار روزمره در گوش جان می‌پیچد و یادگار جان‌های مشتاقان می‌شود هنوز در دهان بیت‌بیژ کُرد، مادر«کانه‌بی» در بیت«کانه‌بی»، «عایشه‌گل در سوارو»، لطیف‌ترین مرثیه‌ها را می‌سراید و «خاتون با ابهت و ناز یک زن در زنبیل فروش» در خیمه و شادُروان عشق و عرفان سخن‌ها در درون دارد برای همدلی همراه. دریغا چه ادیبان گمنامی در بین این شیرزنان بوده و هستند که هرگز درپی پرده‌برداری از آثار فاخر و یا دل‌سروده‌هایشان نبوده‌اند و هرگز کسی آنها را نشناخت و نمی‌شناسد.  شعر راستین وجودشان با دوغ مشک و گل‌های قالی چه زیبا ‌روید و جوشید. اینان در جامعه‌ای زیستند که موانعی چون عرف و رسم و رسومات اجتماعی و دینی اجازه‌ی عرض هنر در قالب صوت و موسیقی را به آنها نداد. پس در پستوی خانه این الهه‌های نازک‌طبع، جسورانه نغمه‌های قفسی خویش را ادامه دادند تا جایی که مردان اهل هنر این ادبیات را از دهان و زبان زنان وام گرفته، حفظ کرده و دوباره خوانی کردند. مانند صدها ترانه‌ی زنانه که مردان بازخوانی کرده و البته برخی دوصدایی بوده است. آهنگ «کوره مه‌که گرژه گرژی / ئه‌و چوره شیره‌م لی ده‌رژی». ترجمه:[ای پسر اینقدر اخم و تخم مکن، این یه ذره شیری هم که دوشیده‌ام می‌ریزد روی زمین]. آهنگ «لانک لانک لانکولی» و نغمه‌های مشک و مشک‌زنی، و لالاییهای مادرانه همه ازین دست هستند. و اما آنها که هنجارها را شکستند نیز چه مظلومانه شکستند و باربربستند و رفتند با هرآن نامی که اجتماع برای آنها رقم می‌زد. جا دارد به یادآوری نام زنان هنرمند و خوش صوت و صدایی مانند میرم خان، عایشه‌شان، فتانه ولیدی، شهین طالبانی، شهریبان، گلستان پرورو...چونان پیشگامان نغمه‌ها و موسیقی‌های ماندگار در تاریخ هنر و فرهنگ کُرد نیز بپردازیم اما دریغا که شرح آن در این مجال نمی‌گنجد. زن کُرد هم کار کرده، هم مدیر و سکان‌دار خانواده بوده، هم بچه پرورده،  هم عاشق بوده و  نغمه سرداده و شعر سروده و حکایت دل بازگفته و این چند جنبه‌ای بودن هنر و فرهنگ حفظ شده توسط زنان بخش مهم و قابل توجه هنر آنان است که خود مبحثی بسیار گسترده می‌طلبد.
وقتی به مادرم و صدها زن دیگر که دندان بر جگر خودشان گذاشته زندگی را به دنیا بخشیدند ـ و البته که خود نیز کامجویانه در این بخشش حظ بردند و از سویی با سختی‌های طاقت فرسا ساختند و قهرمانانه اسطوره‌سازان بی‌نام و نشان قرون متمادی گشتند ـ فکر می‌کنم، سر تعظیم در مقابل دستان هنرمندان باستان فرود می‌آورم که تندیس الهه‌های مادر و آفردویت را ساختند که نماد عظمت و شکوه آفرینش و زایش بودند.
با این مقدمه به پیشگاه مقدس مادرم دایه حنیفه ناصری می‌روم تا او هرچند کوتاه و مختصر بشناسانم. دایه حنیفه در مرداد سال 1313 در روستای کانی‌رش از روستاهای حدفاصل بین مهاباد ـ بوکان واقع در بخش کوهستانی منطقه مُکریان در دامنه‌های کوه طرغه از پدری به نام کریم سهولانی و مادری به نام زینت زاده شد.
خودش در مورد وجه تسمیه نامش می‌گوید: «پدرم بارها می‌گفت وسط گرمای تابستان سرمزرعه بعد از کار و تلاش روزانه، شب همانجا که بودم خواب دیدم، امام ابو حنیفه به خوابم آمد و یک خنجر و یک انگشتر نگین دار به دستم داد و گفت همسرت دختری به دنیا می‌آورد نامش را حنیفه بگذار.» وقتی نگاه می‌کند می‌بیند دسته‌ی خنجر لق بود و افتاد که تعبیرش این بود بعد از حنیفه، از کریم پسری به نام عثمان به دنیا می‌آید که در سن ده سالگی از دنیا می‌رود. دایه حنیفه کوچکترین فرزند خانواده بوده دو خواهر و یک برادر بزرگتر از خودش داشته به نام‌های خدیج(خجه دریژ از زنان معروف منطقه در خوش صدایی و نغمه‌های عاشقانه، هجرانی‌ها و لالایی‌ها وی در سن 87 سالگی سال 1390 دار فانی را وداع گفت از صدای وی یک کاست باقی است صدایی بس لطیف و سوزناک داشت طوری که هر کس می‌شنید بی‌اختیار اشک از چشمانش سرازیر می‌شد)، خواهر دیگرش منیج و یک برادر به نام رحمان که همگی از دنیا رفته‌اند.


انگشتری نگین‌دار همان دایه حنیفه بود که در همان روستا در دامن یک خانواده‌ی اصیل کُرد، یک خانواده‌ی گسترده و پرجمعیت، پاکدل و با صفا، که با تلاش و رنج بازو از راه دامپروری و کشاورزی امرار معاش می‌کردند پرورش یافت. مردان و زنانشان از صبح علی‌الطلوع با اولین تبسم نقره‌فام صبح بیدار می‌شدند و در نهایت خودکفایی زندگی را معنا می‌کردند و تا عمق زنده بودن و زنده زیستن را تجربه می‌کردند. از صدای مرغ سحر گرفته تا خروس و بره و بزغاله و صدای حیوانات اهلی پرمنفعت لذت می‌بردند. آتش تنور و اجاق را همواره گرم نگه‌می‌داشتند و هیمه‌ها‌ی اجاقشان را روشنی بود از فروغ امید به زندگانی و عشق به بودن و سرودن.
حنیفه درس‌های اول را از دامان مادرش آموخت که یک سده فرهنگ و آداب و رسوم این سرزمین را قبل از او با خود داشت. حنیفه که سرشار از استعداد بود به پدرش می‌گوید اجازه بدهد برود مکتب نزد ماموستای روستا درس قرآن بیاموزد. پدر راضی می‌شود اما عمو «رحیم» فریاد می‌زند و می‌گوید چطور به دختر اجازه‌ی درس خواندن می‌دهید. با این کار بقیه‌ی زنان و دختران طایفه بدآموز می‌شوند و فردا بهانه می‌گیرند و انتظار دارند به مکتبخانه بروند. اینگونه بود که نگذاشتند این کودک مستعد حتی چند کلاس سواد خواندن و نوشتن بیاموزد.
اینجاست که بی‌اختیار به یاد ابیات زیر از پروین اعتصامی می‌افتم آنگاه که از پایمال شدن ساده‌ترین و انسانی‌ترین حقوق نسوان داد سخن می‌دهد:
غنچه‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است
پستی نسوان ایران، جمله از بی‌دانشی است
زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن
زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است
با چنین درماندگی، از ماه و پروین بگذریم
        همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است
 مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
 شاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است
تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است
بر نکرد از ما کسی زین خواب بی‌دردی سری
نام این قوم از چه، دور افتاده از هر دفتری
طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری
گر که ما را باشد از فضل و ادب، بال و پری


حنیفه از پا ننشست با یاری ذهن وقّادی که داشت؛ تنها چیزی که با آن می‌توانست روح جستجوگر و تشنه‌ی آموختنش را سیراب کند این بود که در طول شبانه روز ضمن یادگیری کارها و صنایع دستی زنان منطقه در گذشته، هر چیزی را که از اشعار فولکلور، داستان‌ها، حکایات، متل‌ها، آداب و رسومی که همراه با شعر از زبان خاتونان و بزرگان خانواده و پیران طایفه می‌شنید همه را سینه به سینه تا به امروز بدون هیچ کم و کاستی به خاطر سپرد. طوری که به جرأت می‌توان گفت دایرﮤالمعارفی از فرهنگ و فولکلور و لغات و اصطلاحات کار در روستا و لغات باستانی را با شرح ابزار و آلات و جزئیات وسایل زندگی در قدیم را به ذهن خود سپرده است. برای مثال اگر در مورد «آسیاب و چگونگی آن  در قدیم» از او سؤال کنید ضمن اینکه به تمام و کمال همه را برای شنونده به تصویر می‌کشد با صدایی رسا، در نهایت فصاحت، مخاطب را با انواع ضرب‌المثل و کلمات قصار که از زیر مجموعه‌ی «آسیاب» زبان‌زد عامه است همراه با ریشه‌یابی داستان‌هایی که پشت ضرب‌المثل‌ها است  بیان می‌کند.


دایه حنیفه مانند بیشتر دختران روستا در فصل بهار برای چیدن و جمع‌آوری گیاهان کوهی به کوستان رفته با طبیعت کردستان و گل‌ها و گیاهانش آشنا شده تجربه پیدا کرده در سرّا و ضرّا روی پای خود ایستاده و مدبرانه از تجربیات بزرگان و خودش نهایت استفاده را کرده. عاشقانه در دامپروری ضمن حفظ فرهنگ و ادبیات خاص آن، عملاً شیر دوشیده، و شیوه‌ی به دست آوردن فراورده‌های دامی از لبنیات گرفته تا پشم و پوست و مشک سازی و... را کاملاً استادانه آموخته. بالش، متکا، تشک و لحاف و محفوره، سجاده، جاجیم، فرش و گلیم و نمد، خیمه بافی، دستکش و ساق(پوزلوخ و زنگال) و انواع کلاه و بلوز و... را از انواع پشم گوسفند و موی بز، تا پرهای نرم مرغابی و غاز را با دستان خویش ابتدا تا انتها همه را مو به مو با تمام ریزهکاری‌ها و همراه با ادبیات و فرهنگ خاصی که در لابه لای آن است یاد گرفته برای دام‌ها شعر گفته، شیر دوشیده، مشک‌زنی کرده و شعر سرداده‌. کودکانش را خوابانیده و لالایی‌های سوزناک ماداران را که حفظ داشته با دردها و آرزوهای خود عجین کرده و بازگو نموده است. راستی اگر هر یک از ما در شناساندن شخصیت خردمندانه‌ی این مادران عزیز و حفظ و ثبت و ضبط ادبیات شفاهی محفوظ در سینه‌های پرمهرشان هرچه سریعتر نکوشیم و به جامعه آموزش ندهیم به راستی اثری از لالایی‌ها که سوزناکترین و تأثیرگذارترین موسیقی بشرساز بشر است، می‌ماند؟
دایه حنیفه در حدود سال‌های 1330 شمسی در حالی که 17 ساله بوده با مردی به نام عباس(عثمان) پاکزاد ازدواج کرد که حاصل ازدواج این دو 11 فرزند هنرمند بود که دو تا از فرزندان در همان ایام طفولیت از دنیا می‌روند بعد از آن به ترتیب آمنه معلم بازنشسته(هنرمند در زمینه‌ی صنایع دستی بافتنی‌های سنتی)، اسماعیل مرحوم استاد سمکو پاکزاد (ادیب، نویسنده، دکلماتور و هنرمند نقاش)، صلاح(5 سالگی از دنیا می‌رود)، پروین(بیان)مدیر آموزشگاه زبان شکوه و کوثر، گلاویژ(که‌ژال)(هنرمند در کارهای دستی و خیاطی)، مهری استاد دانشگاه در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی، همکار صدا و سیماهای ایران(ادیب و هنرمند در زمینه‌ی نویسندگی، دکلمه، نقاشی و موسیقی)، آزاد(نوازنده‌ی ساز دیوان و خواننده)، امیر دبیر، کارشناس ارشد ریاضی( خوش صدا و نوازنده‌‌ی باغلمه)، شادی مربی نمونه‌ی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان کارشناس موسیقی(نقاش، نوازنده‌ی تار و سه‌تار، هنرمند در قصه‌گویی و هنرهای نمایشی).
دایه حنیفه درس نخواند اما اکنون مادر بچه‌هایی شده‌است که آرزوهای مدفون او را جامه‌ی عمل پوشانده‌اند.
داڕزینە، مردنە، ئاخر هەتاکەی پێت بڵێن     نابێ بێتە در لە ماڵ، مافی ژیانی کوا؟ ژنە
دایکی زانایه کوڕی ئازا دەنێرێتە خه‌بات    من گوتم تۆش تێ‌بگە  ناگاته ده‌ریایه زنه(استاد هیمن)
ترجمه: مایه‌ی شرمساری و ننگ و مرگ است ای زن آخر تا کی به تو بگویند نباید از خانه بیاید بیرون این حق زندگی ندارد چون زن است. مادر دانا است که پسر شجاع و جسور خویش را بی‌باکانه به خطوط جنگ روانه می‌کند. من گفتم تو بفهم و درک بکن که هیچکاه چشمه‌‌ی کور به دریا نمی‌رسد.
لازم به ذکر است این زندگی پر بار مرهون دستان پرتلاش و هنرمند مادر و پدری هنرمند و هنرپرور است چرا که این زوج خوشبخت گرچه به سختی زندگی را گذراندند اما فضای خانه و خانواده را به قدری صمیمی نگهداشته‌بودند و آرامشی پایان‌ناپذیر به محیط خانواده بخشیده بودند که علاقه به هنر و ادبیات مانند ژنی به تک تک نوه‌های آنها نیز سرایت کرده و هر کدام در یک یا چند هنر مشغول کار و فعالیت می‌باشند که انتظار می‌رود دامان پر مهر چنین خاندانی این‌بار هنرمندان و ادیبان بیشتری برای خدمتگزاری تقدیم جامعه گرداند.
مرحوم عباس پاکزاد پدر بزرگوار و صاحبدلم آنچنان شیفته‌ و عاشق هنر بود که هر روز کارهای هنری فرزندانش را بررسی می‌کرد و همه را مورد تفقد و تشویق خویش قرار می‌داد. به ویژه استاد سمکو را که گل سرسبد بود و پسر ارشد خانواده.  روابط صمیمانه‌ی پدر و پسر تا جایی بود که ساعت‌ها کنار هم می‌نشستند و شعر می‌شنیدند و واژه‌ها را تحلیل می‌کردند و از تاریخ و جغرافیای منطقه بحث می‌نمودند و یا با کاست حیران و بیت می‌گریستند و لذت می‌بردند و ما که کوچکتر بودیم ازین فرصت استفاده می‌کردیم و سراپا گوش در محضرشان که گاه چونان انجمن ادبی در منزل ما گروهها و دسته‌های فراوانی از شعرا و ادبای معاصر دعوت می‌شدند و محفل ادبی تشکیل می‌دادند. محضر این دو به راستی برای ما دانشگاه و مکتب بزرگی بود. کتاب‌های خوب از دیوان شعرا گرفته تا کتب علمی و تاریخی، فرهنگ‌ها و دایره‌المعارف‌ها همه در دسترس بود و پدر گهگاه مرا صدا می‌زد که برایش بوستان و گلستان بخوانم. اکنون یادش را گرامی‌ می‌دارم و می‌گویم پدر عزیزتر از جانم«مرا معلم عشق تو شاعری آموخت». متاسفانه این بزرگ مرد سال 1372 در سن 56 سالگی دار فانی را وداع گفت و خانه را از چراغ وجودش بپرداخت. اما استاد سمکو و مادر دانا و فداکارم بودند و اینان هر کدام روشنی بخش سرزمین خانواده بودند.
دایه حنیفه از سال 72 با تلاش و جدیت تمام سعی کرد هم پدر باشد هم مادر. ضمن اینکه با مرحوم استاد سمکو از هیچ تلاش و دلسوزیی دریغ نورزیدند و شب و روز به فکر پیشرفت و ادامه‌ی حیاط هنری خانواده بودند این بار من و برادر مرحومم استاد سمکوی هنرمندم لحظه به لحظه از اصطلاحات و مثل‌های روزمره‌ی کُردی گرفته تا اشعار و ترانه‌های عامیانه و حکایاتی که مادرم حنیفه ناصری به یاد داشت روزبه روز یادداشت برداری می‌کردیم به طوری که اکنون نیز ادامه دارد. استاد سمکو با دقت واژه‌ها را از مادر می‌پرسید و در دفترهایی یادداشت می‌کرد حاصل این یادداشت‌ها به صورت پراکنده با سایر دانسته‌های استاد اکنون در 26 دفتر موجود است. آخرین واژه‌ای را که استاد سمکو چند روز قبل از فوت از مادرشان می‌پرسند این واژه بود:
 ـ مادر؟ جانم فرزندم! سمکو: مادر «گڕگە» با «ر»مفخّم در کُردی به چه معناست؟ دایه حنیفه: فرزندم این واژه در مورد فرش با زیلو«بهڕه» ای به کار برده می‌شود که آنقدر ازش استفاده کرده و پایمالش کرده‌اند که دیگر پشمی روی آن نمانده و تارها و پودهای این گستردنی نخ‌نما شده‌است که اصطلاحاً می‌گویند این فرش یا زیلو«گڕگە‌اش زده بیرون».  
دایه حنیفه از سال 89 تا کنون بارها از طرف صدا و سیمای مرکز مهاباد به عنوان یک زن سالمند و خزینه‌ای غنی از ادب شفاهی و هنرمند در حفظ سینه به سینه‌ی فرهنگ و فولکلور زنان کُرد مکریان، دعوت شده‌ و در میزگردها و برنامه‌های ادبی و هنری شرکت داشته‌است. از جمله برنامه‌های گولویژان به تهیه‌کنندگی سرکار خانم پرشنگ بشیری و برنامه‌ی خانواده و ریحانه به تهیه‌کنندگی سرکارخانم فاطمه لیلی، در سال 1396 با شرکت در جشنواره و همایش «نغمه‌های کار و تلاش» که 27 آذرماه در سالن آمفی تئاتر تلاش، با حضور وزیر تعاون کار و امور اجتماعی، جناب آقای دکتر ربیعی و مدیرکل دفتر امور فرهنگیِ وزارت، سرکار خانم دکتر جلالی و دیگر مدیران کل به دبیر اجرایی استاد موسیقی اقوام استاد هوشنگ جاوید که برای اولین بار مادرم را در ارائه‌ی این هنر اصیل تشویق و تحریض نمود؛ در تهران برگزار شد و موفق به کسب جایزه‌ی برترین‌های جشنواره و لوح تقدیر و تندیس از دست وزیر در خصوص حفظ و ارائه‌ی لالایی‌های کُردی و نغمه‌های کار(مشک‌زنی) در ادب شفاهی کُردی شد.  ابتدای سال 96 در همایش سراسری علمی ـ ادبی بانوان در سردشت شرکت نموده و با اجرای بسیار موفقیت آمیز لالایی مادرانه همه‌ی حضار را به شگفت درآورد و بسیاری از حضار با شنیدن سوز لالایی این مادر سوته دل گریستند.
این مادر نمونه اکنون با وصف اینکه مدتهاست با انواع بیماری دست و پنجه نرم می‌کند و جسورانه برای سلامتی مبارزه می‌کند اما از وقتی که در سال 83 در اولین سفر خود به حج عمره در مکه‌ی  معظمه دچار حمله‌ی قلبی شد هر روز بیش از ده‌ عدد قرص مصرف می‌کند و به تازگی با داغ فرزند دلبندش مرحوم استاد سمکو پاکزاد جگر سوخته‌تر از همیشه لالایی برای سمکو جان،  جزو کار هر روز و هر لحظه‌اش شده است اما از فعالیت فرهنگی نیز غافل نیست برای نمونه در نوروز امسال از طرف شبکه‌ی برونمرزی استان بخش کُردی برای اجرای مراسم تخم مرغ رنگ زنی و شرح فلسفه‌ی نوروز در قدیم با این مرکز همکاری نمود و با انرژی تمام همراه با نوه‌اش«کاردوخ» پای دوربین و مصاحبه نشست. جای شکر و سپاس است که خداوند به ایشان این نیرو را بخشیده که هرزگاهی با بازگویی حکایتی یا شرح واژه یا اصطلاحی از فرهنگ و زندگی مردم منطقه‌ی مُکریان و پخش آن در رسانه‌های اجتماعی ادامه می‌دهد و در کانال مخصوص خانوادگی خویش به آدرس smkoopakzad@ آن را به جامعه‌ی فرهنگی تقدیم می‌کند.
در سال 95 با ثبت و ضبط دهها حکایت کوتاه به صورت رادیویی با صدا و سیما همکاری داشته است. که بارها برای برنامه‌های فولکلور و قصه‌گویی از صدای این مادر عزیز بهره برده‌اند.
از کارهایی که این مادر عزیز در شکل‌گیری و به ثمر نشستن آن غیرمستقیم نقش داشته فرهنگ«دسته بوخچه‌ی ژنان» است تهیه و تدوین جناب استاد جعفر حسین‌پور (هیدی) که سال‌ها قبل در آلمان به چاپ رسید این کتاب حاوی مطالبی در خصوص واژه‌ها و اصطلاحات خاص زنان کُرد منطقه است.
از دیگر کارهایی که از این مادر پیر و خردمند در دست چاپ و انتشار است کتاب «‌قسه‌ نه‌سته‌قه‌کان و چیشته‌کانی دایکم» [ترجمه‌: حرف‌ها و نکته‌ها و غذاهای مادرم] است.
دایه حنیفه در حال حاضر 14 نوه و 2 نتیجه دارد و هنوز با ایمانی قوی که نشانه‌ی فضل پروردگار است اعلام می‌کند بازنشستگی معنا ندارد؛ هر روز صبح زود بعد از نماز و راز و نیاز، با کمک عصایش به طرف  آشپزخانه می‌رود سماور را روشن می‌کند، شروع می‌کند به کارهای خانه و در نهایت پختن غذا و کشیدن برای افرادی که سر سفره‌ی رنگین و سنگینش حاضر می‌شوند.


  شانه‌اش و زانوهایش مدام درد می‌کند اما هنوز خودش به حمام می‌رود و راضی نیست لباس‌هایش را هیچکس بشوید یا در لباسشویی بیندازد موهای مجعد نرم و سفیدش را خودش به هم می‌بافد و الان هم شانه‌اش را زیر فرش می‌گذارد که گم نشود. تسبیحش هزار مهره است و یادگار پسرش زنده یاد استاد سمکو است که شبها آن را در بغل می‌گیرد و با ذکر لااله الا الله می‌خوابد. همیشه می‌گوید تا این سن هرگز سالی را به یاد ندارد که ماه رمضانش روزه نگرفته باشد. می‌گوییم مادر تو قند و فشار و ناراحتی قلبی داری نباید روزه بگیری در جواب فقط نه می‌شنوی و گویی هرگز به فکرش هم خطور نمی‌کند که این فریضه را نتواند انجام دهد. این مادر نمونه‌ی یک انسان شجاع، کارکشته، با تجربه و مدیر است. وقتی به خواب هم فرو می‌رود فکر می‌کنی بیدار است و مواظب همه چیز، چرا که عاشقانه مانند یک سرباز وفادار برای حفظ موجودیت خانه، سبُک خواب و سبک‌روح است. به شدت مخالف تنبلی و سستی است دایم در تلاش است و خواب نمی‌شناسد. فصاحت و شیوایی و رسایی کلام از ویژگی‌های فردی اوست. از حرف‌های کوبنده‌ی مادرم که همیشه در گوشم تکرار می‌شود اینست که: «اگر سواد داشتم رئیس جمهور می‌شدم» البته با لهجه‌ی شیرین خودش به جمهور می‌گه جَمبور.
از اشعاری که برای مشک‌زنی میخواند چند بیتی می‌نویسم:
مه شکه سووری هانت بی/  ده شتی گولان مەیدانت بی/ کابان به قوربانت بی/ شیخ ره ش بە میوانت بی/ هه ی مالە بابم مەشکی/ هه ی عەمر و چاوم مەشکی/
مەشکە سووریم بله رمه/ مه گه ر لیم نه که ی شه رمه/ تیت ده که م ماوی گه رمه/
ترجمه: ای مشک چرمی قرمز من صدای هن هنت بیاد/ دشت گلها میدان تو باشد/ کدبانو قربانت گردد/ شیخ رش مهمانت گردد.
مشک چرمی قرمز من ئارام شو/ اگر از من شرم نداشته باشی / آب گرم داخلت می‌ریزم
یا برای آرام کردن کودک هنگامی که شکمش درد می‌کند بچه را روی پاهای خود دراز می‌کشاند و باهایش را مانند گهوارهای برای کودک تکان می‌دهد و با یک دست آرام ناحیه‌ی شکم کودک را ماساژ می‌دهد و این اشعار را برایش می‌خواند:
هانی که‌ی هوونی که‌ی/ به کونه گشته‌ی دا ده‌ری که‌ی/ ده‌ستی من ده‌رمانی ژان و برکی/ سه‌م دی له ‌سه‌ران گوێلکی/ ده‌یان خوارد گۆشتی تووتکی.
ترجمه: هانی که‌ی هوونی که‌ی از اصوات مهمل و هیچانه است برای ایجاد ضرباهنگ و شاید معنی دعایی هم داشته باشد که خدایا آرام گردان شکم بچه‌ی مرا/ کاری کن که شکم بچه‌م کار کنه/ دست‌های من درمان درد و عذابه/ وا سگا رو دیدم روی پرچینا / داشتتند گوشت توله‌ی خودشونو می‌خوردند.(مادر شاید این جمله را به این خاطر برای کودکش می‌گوید تا با اینکار حواس بچه از درد شکم پرت بشه دردش را فراموش کنه و به این فکر کنه که چگونه سگ‌ها توله‌های خودشان را می‌خورند؟ نوعی فریب طنزآمیز و شیرین در آن نهفته است).
دوست دارم با بازگو کردن خاطره‌ای زیبا این مقاله را به انجام برسانم. مادرم روزی آمد و از من گلایه کرد که چرا برای همه مردم شعر می‌خوانی فقط برای من نه. به شدت متأثر و شرمسار این قصور خودم شدم همان موقع اشعاری از قلب و مغزم جوشیدن گرفت و یکی از بهترین شعرهایم را برای مادر سرودم که یک مثنوی بلند بالاست بعد با موبایلم آن را ضبط کردم نشستم پشت کامپیوتر و بهترین و لطیف‌ترین موزیک لایت را برایش انتخاب کرد با تمام وجودم دکلمه‌اش کردم و در آخر با لالاییِ «آمین پینه‌چی» میکسش کردم از شدت خوشحالی که موفق شدم این آرزوی مادرم را برآورده کنم همان لحظه تا آنجا که توانستم در کانال‌ها و صدا و سیمای مرکز مهاباد و هرجا که ممکن بود فایل صوتی آن را پخش کردم تا به گوش تمام دنیا برسد که رنج‌ها و دلسوز‌های یک مادر پایان ندارد پس اگر تا آخر دنیا هم به پاس زحماتش بر پاها و دستان چروکیده و خشکش بوسه بزنی باز نتوانسته‌ای حق مطلب را ادا کنی. برای مادر عزیزتر از جانم دایه حنیفه و تمامی مادران دلسوز میهنم آرزوی سعادت و سلامت روزافزون دارم اکنون ساعت 5 صبح است و من عاشقانه دارم از تو می‌نویسم مادر!
در پایان بخشی از مثنوی بنده در ستایش مادرم به تمام مادران میهنم تقدیم می‌گردد:
دایه قه لای گەوره ی دلم
دایه شیره ژنی ژیان
ئەی کازیوه ی به ر به یانی
هه تا ماوم ده تپه رستم
ئه ی نموونه ی به رزی پاکی
ئه ی شاباز و ته واری کو
به هه شته پایه ندازی تو
               دایه خور و ئاو و گلم
دایه لانکوله ی دل و گیان
دایه ئه ی ئیلاهه ی جوانی
ناوت دینم پر به هه ستم
ئه ی په یکه ره ی حوسن تاکی
ئه ی شه نگه ژنی به شکو
به لام وه ره له لام مه رو

ترجمه‌‌ی شعر:
مادر دژ باشکوه دلم/ مادر خور و آب و گلم// مادر شیرزن زندگیم/ مادر گهواره‌ی دل و جان// ای سپیده‌ی صبح/     مادر ای الهه‌ی زیبایی// تا زنده‌ام ترا می‌پرستم/ نامت را بر زبان تکرار می‌کنم تا هستم// ای نمونه‌ی با شکوه پاکی/ ای پیکره‌ی حسن تکی// ای شهباز و عقاب کوه/ ای زیبا زن باشکوه// بهشت است پاانداز تو/ اما تو از پیشم مرو
دکتر مهری پاکزاد، عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد

 

 

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
6 + 2 =