شيرين و فرهاد منظوم در بيت کُردی

شناسهٔ خبر: 010A0979 -
شعر در فولکلور کُرد جای خاصّ خود را دارد، که البته این شعرها نیز با داستان­ها و قصّه­ های کُردی ارتباط نزدیکی داشته و در مضمون­های شعری نیز، خطی از ریشه ­ها و منابع داستان­ها به وضوح دیده می­شود.

به گزارش زنان بیدار ،  مقاله شيرين و فرهاد منظوم در بيت کُردی اثر دکتر مهری پاکزاد و مرضیه قادرپور منتشر شد.

 

 دکتر مهری پاکزاد[1]

مرضیه قادرپور[2]

چکیده:

فرهاد و شیرین یکی از داستان­های جذاب دوره­ی ساسانیان(پادشاهی خسرو پرویز) در ادب غنایی ایران است که از ماجرای عشق خسرو، فرهاد و شیرین بحث می­کند. این داستان  در منابع مختلفی آورده شده است؛ از جمله غرر ثعالبی، المحاسن و الاضداد جاحظ و شاهنامه­ی فردوسی و منظومه­ی خسرو شیرین نظامی و سایر نظیره گویی­هایی که توسط شعرا در دوره­های بعداز نظامی و به تقلید از وی سروده شدند و نیز روایت­های عامیانه­ی این داستان در زبان­ کُردی بسیار جای بحث و تفحص دارد که در این مقاله سعی برآن است که تنها به خلاصه­ این داستان در ادب عامیانه­ی کردی بسنده شود و به تعاریفی در راستای »بیت« که همان داستان منظوم عامیانه در ادب کردیست اشاره گردد.

کلید‌‌‌ واژه‌‌‌ها: شیرین، فرهاد، روايت عاميانه كُردي، بیت.

مقدمه

هر چند از ادبیّات تعریف‌های گونه‌گون و بی­شماری کرده‌اند و لیکن رسوبی که از تمام این تعریف‌ها در ژرفای ذهن فرو می‌نشیند یک چیز است و آن این که «ادبیّات ماندنی‌ترین آثار ذهنی و ذوقی انسان‌هاست که از اندیشه‌ی‌ خلاق نشأت می‌گیرد. اگر به تعریفی با این کلّیّت و وسعت از ادبیّات بسنده کنیم ناگزیر باید در زیر سایه­ی­درخت کهنسال و ریشه­دار ادب عامیانه قدری بیاسائیم و لختی در ریشه­های آن تأمل کنیم درختی که ریشه در زندگی مردم دارد و سرچشمه‌ی آن اندیشه و ذوق توده‌ی مردم است، بدین­سان ادبیات عامیانه نه همان ویژگی‌های ادبیّات مکتوب و رسمی را دارد بلکه مردمی بودن و اصالت و قدمت را نیز بیش دارد.» (انزابی نزاد، 1354: 370) باید دانست دست‌مایه­ی بسیاری از آثار ماندنی در عرصه‌ی فرهنگ و ادب هر سرزمینی ادب شفاهی و عامّه‌ی آن سرزمین است.

«ادبیّات شفاهی، مجموعه‌ای از اطّلاعات احساسی و ادراکی انسان­هاست که‌ در طول تاریخ پدید آمده‌ و به‌ صورت قالب‌های مختلفی جلوه‌گر شده‌ است. این احساسات و اطّلاعات از طریق گفتار، سینه به‌ سینه منتقل گردیده و مهم­ترین عامل و تنها محمل آن زبان است.» (آقامحمّدی، 1374: 11) ادبیّات عامیانه، آیینه­ی زندگی واقعی انسان­ها است. «موضوع­های ادبیّات فولکلور، موضوع­هایی واقعی هستند، زیرا زمانی که خطر انسان را تهدید می‌کند، باید آموزش دهد، راهنمایی کند و به انسان جرأت و صبر بدهد. از این رو، موضوع­های ادبیّات فولکلور با اوضاع روزگار مطابقت دارند، امّا هنگامی که خطر از بین برود و زندگی توأم با آرامش شود، انسان به موضوع­های تخیّلی و ایده­آل روی می­آورد.» (سیپک، 1384: 13)

ادبيات عاميانه‌ی کُردی

«ادبیّات کُرد نیز مانند تاریخ میلیون‌ها کُردی که در قلب کشورهای خاورمیانه در منطقه­ای تقریباً محدود زندگی می­کنند، ناشناخته مانده و به ندرت مورد مطالعه و بررسی قرارگرفته است» (هوشنگی، 1371: 28) . ادبیّات مکتوب کُرد، در واقع جزیی از ادبیّات کُردی به شمار می­آید «آن­چه در تحقیق و مطالعه در ادبیّات کُردی آدم را حیرت­زده می­کند رشد بیش از حد فولکلور آن است ـ اصطلاح رشد بیش از حد از ویلچفسکی است» (نیکیتین : 1366 :532). «ادبیّات غیر­مدرن کُردها، مانند همه اقوامی که از تعلیم و آموزش کمتری بهر­ه­مند هستند، بسیار وسیع و فوق‌العاده غنی می­باشد. پروفسور او. ویلشووسکی از وسعت دامنه­ی فولکلور زبان کُردی بسیار سخن گفته و همین طور خاورشناسان خارجی مدارک بسیاری را جمع­آوری و منتشر کرده­اند» (کُرد در دائره المعارف اسلام، 1367: 167).

«شعر در فولکلور کُرد جای خاصّ خود را دارد، که البته این شعرها نیز با داستان­ها و قصّه­های کُردی ارتباط نزدیکی داشته و در مضمون­های شعری نیز، خطی از ریشه ­ها و منابع داستان­ها به وضوح دیده می­شود. البته شعرهای کُردی از لحاظ کاربرد و نقل آن و مخصوصاً در تنوع مضامین و درون‌مایه‌های عشقی و هنری تفاوت اندکی با داستان‌ها دارند. احساس نوع دوستی و تأثیرپذیری و رقت قوم کُرد در خلال ترانه­های کُردی"حه­یران" (hayran) یا "لاوژه"(lawje) بیان می­گردد. برای پای­کوبی و رقص "دیلان" (dilan) یا "گۆوه‌ند"(gowand) نغمه­های پاییزی برگشت از مراتع و کوهستان "پایزۆک" (Pahizok) لالایی­ها، نوازش کودکان"منداڵ لاواندنه‌وه"(Lawandnawe) هم­چنین مرثیه­ها در غم از دست دادن عزیزان"شین‌گێڕی"یا "سه‌ردوولکه"(Sardulka یاShingari). در کنار این انواع ادبی، یک نوع بلند ادبی مهم وجود دارد به نام "به‌یت"» (هوشنگی، 1371: 39).

به‌یت (Beyt)

نوعی هنر مردمی و بومی کُردی، شبیه داستان یا حکایت منظوم در ترکی‌ ‌آذربایجانی، ترانه­های عامیانه­­ی اسکاتلندی و بریتانیایی و ویسی[3] دانمارکی و رومانس[4] اسپانیایی و بیلینا[5] روسی می‌باشد. در زبان کُردی «بیت» به منظومه­های عامیانه­ای که توسط اشخاص ده نشین و بیسواد سروده شده است، اطلاق می­شود. این منظومه­ها غالباً طولانی و مفصل هستند زیرا موضوع آنها اغلب وقایع تاریخی يا داستان‌هاي عشقي و ماجراهاي دلدادگي و اتفاقات مهمی است که در محل روی داده است. به‌یت داستانی است که سینه به سینه نقل شده و تماماً به صورت آواز یا به شکل آمیزه­ای از آواز و گفتار عادی اجرا می­شود. وجه تمایز آن از دیگر آوازهای غنایی کُردی، چون: حیران، قطار و لاوک در اصل، خصلت داستانی و معمولاً بلند آن است. به‌یت به سبب داشتن شکل منظوم­آوازی، به روشنی از نوع دیگر داستان­های کُردی؛ حکایت یا «چیرۆک» )داستانCiruk=) متمایز است و آواز­خوان برخلاف همتای آذربایجانی خود، «عاشیق»، با ساز همراهی نمی­شود «این منظومه­ها از حیث وزن و قافیه با اشعار معمولی اختلاف کلی دارند. شاید اگر بگوییم وزن اینها هجایی است از حقیقت دور نباشد ولی باید دانست که وزن این بیت­ها طوری است که باید با آواز خوانده شوند و شایسته است این موضوع از نقطه نظر موسیقی مورد مطالعه و تحقیق قرار گیرد. گویندگان اصلی، آنها را با صدای بلند و آواز سروده­اند، امروز نیز بیت خوان­ها که عموماً آواز خوش دارند آنها را با آواز می­خوانند» (فتاحی قاضی، 1345: 308 ). کلمه­ی بیت و یک دو واژه مشابه آن در موسیقی و آثار فولکلوریک سایر نقاط کشور نیز به کار رفته است. چنان­که در آذربایجان ترانه­های محلی را که  عاشیق­ها می­خوانند بایاتی یا بیاتی (به فتح اول) نامند، همچنین بنا به نوشته ابوالقاسم فقیری در کتاب ترانه­های محلی یک نوع ترانه در فارسی وجود دارد که آن را واسونک یا بیت نامند» (همان: 7). نظامي در منظومه‌ي خسرو شيرين به «بيت» به معناي حكايت روايي منظوم اشاره مي‌كند اينگونه كه فرهاد به ياد روي شيرين هنگام حجاري بيت مي‌گفته است و معادل اصطلاح «بيت گفتن» در زبان كُردي هنوز هم رايج است و مي‌گويند «به‌يت كوتن يا به‌يت بيژي»:

از آن آتش كه در جان و جگر داشت
به ياد روي شيرين بيت مي‌گفت

 

 

نه از خويش و نه از عالم خبر داشت
چو آتش تيشه مي‌زد كوه مي‌سفت
                        (نظامی، خسرو وشیرین، 1388 :210)                       

 

در متنِ بیشتر بیت­ها ساده­ترین و سلیس­ترین واژه­های زبان کُردی که برای همگان مفهوم و قابل درک است استفاده شده است، زبان خالص و دست نخورده مانده و کلمات بیگانه به ندرت وارد آنها شده است. اصطلاحات و اشارات ساده، ظریف و اصیل هستند و برخلاف آثار شعرای کلاسیک کُردی که مي­توان واژه­ها و اصطلاحات ناآشنای زبان­های عربي و غيره را در آنها مشاهده كرد هستند. بنابراین بیت­ها می­توانند گنجینه­ی ارزشمندی برای بازیافت زبان استاندارد کردی باشند. به گفته­ی مرحوم عبیدالله ایوبیان محقق کُرد: «نکته­ای که تنها از راه گوش دادن به آواز و آهنگ چریکه (بیت)ها می­توان پی برد این است که در چریکه­ها آهنگ و لحن بعضی کلمات به شکل مخصوصی شاید خیلی قدیمی­تر از اصطلاح  فعلی و معمولی محفوظ مانده است، لذا گورانی بیژ (بیت­خوان) کرد با تعصب و هنرنمایی، تلفظ درست (قديمي) آن را ادا می­کند و اگر کسی واژه­های مذکور را با تلفظ و اصطلاح فعلی تلفظ کند مورد انتقاد بیت خوان قرار می­گیرد. (ایوبیان، 1340: 10)

به استناد همین گفته­ها، می­توان نتیجه گرفت، مجموع متون بیت­ها ظرفیت استخراج فرهنگ پرباری از واژه­های اصیل کُردی را دارا می­باشند و با بررسی این بیت­ها می­توان دریچه­ی بزرگی بر روی زبان و ادبیات کُردی و حتی فارسی نیز گشود.   

شاعر و گوینده­ی بیت­ها و نیز زمان و مکان سرایش بیشتر آنها مشخص نیست و این ویژگی غالب آثار فولکلوریک است. آنچه می­توان گفت این است که در برهه­ای از زمان رویدادی فردی یا اجتماعی در منطقه به وقوع پیوسته و شاعر یا راوی اهل ذوق از میان توده­های مردم که سواد خواندن و نوشتن هم نداشته، موضوع رویداد را به شعر هجایی روایت می­کند.

ترجمه­ی داستان شيرين و فرهاد به روايت عاميانه­ی کردی

به‌ ناوی خوای بێ‌شه‌ریک و تاک
بێ‌که‌س، بێ‌شه‌ریک، بێ‌جێگا و مه‌کان
سه‌لات و سه‌لام، بێ‌حه‌دد و حیساب
له‌‌پاش سه‌نای زات، پادشای غه‌فوور
خه‌به‌ریان دا به‌ دایکی فه‌رهاد
وتیان به‌ فه‌رهاد به‌ختت نووستووه‌

وتی وا فه‌رهاد غه‌مباره‌ و حه‌زین
 

ئه­ترسم خوسره­و که په­شیمان بێ
ئومێدم هه­یه به خودای یه‌کتا

 

 

سانعی خه‌ڵک و زه‌مین و ئه‌فلاک
ڕازقی موتڵه‌ق، ڕه‌‌حمه‌ت فه‌راوان
له‌ سه‌ر موحه‌ممه‌د هه‌م ئال و ئه‌سحاب
با بکه‌م باسی فه‌رهادی فه‌غفوور
ئه‌ویش ده‌سی کرد به‌‌ شین و بێداد
ناوی شیرینی که‌س
نه‌ی بیستووه
 

هۆشی نه‌ماوه‌ له‌ عه‌شقی شیرین
شه­رتو سوێنه­که­ی نه‌هێنێته‌ جێ
بگه­م به وه­سڵی شۆخی بێ­هه­وتا

 

راوی، در داستانی که خالق آن گمنام است، پس از حمد و سپاس ایزد منان وارد اصل داستان می­شود. می­گوید: فرهاد مشغول تحصیل و دانش­اندوزی است. شبی از شب‌ها؛ زیبارویی دلربا را در خواب می­بیند. خواب می­بیند که انگشتر خود را با آن زیبارو عوض می­کند. از نام و نژاد و تبار و دیارش می­پرسد. زیبارو می­گوید:

فرهاد غم به دل راه مده، ­خواهی نام و نشانم بدانی؟ نامم به شیرین مشهور است. در نزدیکی الوند در تاق بستانم.

فرهاد از خواب برمی­خیزد، از خوابي كه در آن ديده بود  عاشق شده، وقتي از خواب بيدار مي‌شود انگشتر شیرین در دست خویش می­بیند. ابتدا به نظرش عجیب می­نماید. این موضوع سرآغاز بی‌قراری اوست. خواب خویش را برای استادش بازگو می­کند. استاد می­گوید: «این خوابی بیش نیست، پس چنین بی‌قرار نباش.» استاد وقتی   نمی­تواند فرهاد را قانع کند، او را به خدمت فغفورشاه (پادشاه چین) پدر فرهاد ­برده و او از بی‌قراری فرزند آگاه می‌سازد. پادشاه فرزند خویش نصیحت می­کند. می­گوید: «این خواب است و از واقعیت به دور.» اما او نیز هر چه تلاش کرد نتوانست فرزند خویش را از غم عشق برهاند. فرهاد تأکید کرد که برای دیدار شیرین به طاق بُستان می‌رود. پس فغفورشاه دستور داد که شاپور همسفر فرهاد شود، در راه او را نصیحت کند و از این اندیشه منصرف نماید. فرهاد و شاپور برای دیدار شیرین عازم می­شوند، شاپور برای نفوذ در دربار خسروپرویز از فرهاد می­خواهد که نقش‌های وی را روی سنگ حک کند تا سبب نزدیکی وی به خسرو شود.

شاپور می­توانست وزیری­کاردان باشد پس متانت و کاردانی شاپور، نظر خسرو را جلب می­کند. به طوری که او را به وزیری بر می­گزیند. شاپور به خدمت خسرو درمی­آید. پس از چندی شاپور چهره­ی خسرو و شیرین را نقاشی  می­کند و پنهانی به دست فرهاد می­رساند.

در هنگامه­ی عشق و شیدایی فرهاد بود که شیرین، فرهاد را در خواب می­بیند. با دیدن خواب، عاشق فرهاد، شه­زاده­ی چین می­شود و این همان  فرصت مناسبی بود که دنبالش مي‌گشت. شاپور خطاب به شیرین می­گوید: «ای ماه­رو، دوستی هنرمند دارم که در پیکرتراشی بی­همتاست. اگر شاهزاده خانم مایل باشند، قدم­ رنجه فرمایند و هنرمندی وی را به تماشا بنشینند. باشد که موجب خوشنودی­تان شود.» بدین­ترتیب شیرین به دیدار فرهاد رضایت می­دهد.

آنگاه که شیرین به كارگاه هنرورزی و صورت­گری فرهاد آمد، از دیدن اثری که در آن چهره­ی خويش و دوستانش بر سنگ حک شده مي‌ديد بسی خوشنود گشت. دستور داد که استاد هنرمند را نزد او بیاورند. شاپور به نزد فرهاد رفت تا او را با خود بیاورد. در راه بدو گفت: «هوشیار و راستگو باشد و هر آن­چه که شیرین می­پرسد بی‌دروغی پاسخ گوید.» فرهاد به حضور می­آید. شیرین از محل سکونت­ فرهاد می­پرسد و فرهاد از نام و نشان خود می‌گوید. پس از پرسش و پاسخی چند، به او می­گوید: «اگر در خدمت ما باشی و جمال ما و خسروشاه را به تصویر بکشی و بر سنگ منقّش کنی، طلا و جواهر بسیار به تو می­بخشم» فرهاد عاشق، در جواب زیبارویی که او را از خود بی­خود کرده است، چنین می­گوید:

«جان فدای­ جمال دلربایتان، من نه در پی گنج و گوهرم. اگر روان بانو شاد باشد، جان را نثارش می­کنم.» با چنین بیانی، شیرین بر می­آشوبد و فرهاد را مورد عتاب قرار می­دهد. سکوت و غمی جان­کاه روان فرهاد را دربرمی­گیرد. شیرین که با نگاهی عمیق­تر به چهره­ی فرهاد می­نگرد، به یاد خوابی می­افتد که در آن فرهاد شاهزاده­ی چین را دیده و عاشق او شده بود. شیرین نقاب از چهره­ می­گشاید. فرهاد با دیدن چهره­ی دلربای شیرین بی‌هوش می­شود. اما نوازش­های عاشقانه­ی شیرین او را به هوش می­آورد. دو عاشق متوجه عشق همدیگر می­شوند و با دیدن هم، موجی از شادی و شعف روان­شان را در برمی­گیرد. شیرین دستور می­دهد که چادر و خیمه بر پا کنند. آنگاه پیکی به جانب خسروشاه روان می­کند و پیغام می­فرستد: «او میهمان دارد، پس به او اجازه دهد چهل روز در حضور میهمانش باشد.» اما مخبران بارگاه خسرو خبر می­برند که مهمان شیرین، فرهاد، شه­زاده­ی چینی ا­ست. آرامش از روان خسرو رخت بر می­بندد. دستور نشستی فوری می­دهد. از وزرای خود درخواست کمک و همدلی می­کند که چاره­ای بیاندیشند. او می­داند فرهاد عاشق شیرین شده و به خاطر او بدانجا آمده­است. پس از مشورت بسیار، وزرا به این نتیجه می­رسند، که پادشاه با فرهاد قراری تعیین و شرطی مقرر کند. اگر فرهاد پیروز شود، خسرو از عشق شیرین کناره گیرد و او را به فرهاد واگذارد. خسرو مقرر می­دارد که فرهاد کوه بیستون را از جای برکند، چنانچه از هر دو سوی آن آب روان گردد، آنگاه در اندرون باغی بزرگ، کاخی بنا نهد که دیوارهای داخل را به نقش و نگار بیاراید و در کنار آن استخری بسازد که ماهیان ­نگارین در آن شنا کنند. مقدمات ملاقات خسرو با فرهاد فراهم می­گردد. فرهاد به دیدار خسرو می­آید. خسرو می­گوید: «این قماری عاشقانه است و از قدیم هم مرسوم بوده است؛ ننگی نیست که عاشق شیرین باشی چرا که تو نیز از تبار شاهانی. اما اگر نتوانی به قرار خود عمل کنی، فرمان می­دهم سر از تنت جدا کنند.» فرهاد قول می­دهد که همه­ی این کارها را انجام دهد. در مقابل از خسرو شاه می­خواهد او نیز به وعده­هایی که داده جامه­ی عمل بپوشاند. خسرو به روان پدر و نیاکان خود و به تاج شاهی و به نور و آتش سوگند یاد می­کند، که از گفته­های خود پشیمان نشود.

فرهاد تیشه­ای مخصوص درخواست کرده بود، که پس از تهیه­ی آن و وسایل مورد نیاز خود، آماده­ی حرکت به سوی کوه بیستون شود. سوار بر مرکب عشق و چهره­ی معشوق در برابرش به دامنه­ی کوه بیستون رسید. به کوه سلام کرد و گفت: هرچند سنگ­های تو سخت و محکم است. اما در مقابل عشق من نرم جلوه می­کند. بیستون هم در جواب سلام فرهاد ­گفت: با این سودایی که با خسرو کردی با پای خود به پیشواز مرگ آمدی. فرهاد دوباره به حرف آمد و گفت: شاید در سایه­ی قله­ی بلند تو، من نیز به عشق خود برسم. چند روز پس از عزیمت فرهاد به کوه بیستون و دست بکار شدن وی، شیرین خیمه و چادر بربست و راهی قصر خود شد. اما همواره در این اندیشه بود که چگونه به دیدار فرهاد برود. تا این­که فرصتی دست­ داد. سوار شبدیز شد و رهسپار بیستون گردید. هنگام رسیدن به چشم خود شاهد کار و پیکار جان­فرسای فرهاد با بیستون شد. نجوای آواز و ترانه­های عاشقانه­­ای که در فراق وی زمزمه می­کرد، به گوشش رسید. در این فاصله ناگهان پاره سنگی که از شدت ضربت تیشه­ی فرهاد از کوه جدا شد، به ران شبدیز برخورد کرد و آن را شکست. شیرین ناراحت شد. چرا که      می­ترسید، خسرو ازین طریق متوجه دیدار وی با فرهاد شود. فرهاد او را دلداری داد، که غم به دل راه ندهد وگفت کاری می­کنم که خسرو متوجه نشود. پس از چند ساعتی که با هم بودند. فرهاد، شبدیز و شیرین را بر دوش خود گذاشت و به سوی قصر به راه افتاد. اما در راه به «گَرّه» نامی برخوردند که راه برآنان بست. گَرّه، خود از شیدایان شیرین بود. هرچند فرهاد با او به ملایمت سخن گفت، اما آخرسر،کار به درگیری و نبرد دو تن کشید و فرهاد گَرّه را کشت. هنگام رسیدن به قصر، «شیرین تنها به حرمسرا رفت و فرهاد، شبدیز را به طویله­اش برد. یکی از ستون­های آن را از جا کند، تا گمان برند که ستون بدرآمده پای شبدیز را شکسته­ است.»

در روزی بهاری، خسرو برای شکار بیرون رفت، وقتی به اطراف کوه بیستون مي‌رسد، فرهاد را دید که چون شیری کار می­کند و بخش زیادی از کار را به اتمام رسانده ­است. دستور نشستی فوری را صادر نموده و وزرا و مشاوران را گرد می­کند. تا درباره­ی فرهاد با آنان مشورت کند. چرا که نگران است اگر فرهاد کار را به اتمام برساند، ناچار است دست از عشق شیرین بازکشد. از آنان چاره­ای می­طلبد، که راهی بیابند تا فرهاد به کام نرسد و خود از عشق شیرین بی­نصیب نماند. کار به جایی رسید که مردمان دلتنگی خسرو و دعوت از وزیران برای چاره­اندیشی را فهمیدند.

در این گیرودار پیرزنی­ حیله­گر و شیطان صفت، وارد قصر خسرو شد و گفت: شاهنشاه به سلامت باد چاره­ی کار در دستان من است. خسرو گفت: اگر مشکل من رفع شود و کار من به انجام رسد، قول می­دهم تو بانوی حرمسرا شوی و بهترین امکانات در اختیار تو قرار گیرد. پیرزن گفت: من فرهاد را نابود می­کنم. مطمئن باش چنان خواهد شد که تو می­خواهی. اما برای انجام این امر، هم­وزن خودم پشم گوسفند می­خواهم نه چيزي ديگر. باید کاری را که می­گویم، انجام دهید. سه ­شبانه­روز گوسفندان و برّه­‌ها را از هم جدا کنيد. چند نفر آماده باشند و دهل و سُرنا بنوازند. هنگامی که نزد فرهاد رفتم آنها را دوباره با هم قاطی کنید و نوازندگان چنان بنوازند که صدای دهل و سُرنا از دور شنیده شود. عجوزه‌ی حیله­گر جهنمی راهی بیستون شد. وقتی به نزد فرهاد رسید، خادمانِ خسرو گوسفندان و برّه‌ها ­را با هم قاطی کردند و نوازندگان چنان نواختند، که سر و صدای آن‌ها کوهستان بیستون را درنوردید. پیرزن که به فرهاد رسید، گفت: «ای فرهاد بیابان­گرد­ خاکت به­سر، امروز شیرین، با شیرینی زندگی وداع کرد.» فرهاد که چنین شنید، مدهوش و از خودبی­خود شد، دنیا در نگاهش تیره و تار ­شد. به روزگار مکار تُف کرد که چرا نگذاشت در پای بیستون به آرزوهایش برسد. آنگاه پیرزن را نزد خود خواند و گفت: چه کسی تو را نزد من فرستاد تا مرا اين‌گونه خوار و زبون کند. مطمئن باش که اوّل تو را می­کشم و نمی­گذارم به وعده­هایی که به تو داده­اند برسی. سپس پیرزن را کشت. بعد از گریه ­و زاری و درد دل با کوه بیستون، چرخ گردون را لعنت کرد که چرا او را آرزو به­دل و ناکام گذاشت. تیشه­اش را چنان به هوا پرتاب کرد، که در بازگشت به سرش برخورد کرد و فرهاد زخمی کاری برداشت و بی‌هوش بر زمین افتاد. کنیزان شیرین که این خبر را شنیدند، به بیستون آمدند. فرهاد را غرقه در خون یافتند و خبر مرگ جانگداز فرهاد را به شیرین رساندند. شیرین بی­درنگ شبدیز را آماده کرد و راهی بیستون شد. سواران خسرو، به امر او که از واقعه خبر داشتند، جلوتر از شیرین به راه افتادند. شیرین جسد فرهاد را بی­جان و هم­چنان تیشه درسر یافت. با جسد بی­جانش درد دل‌ها کرد و خاطرات شیرینی از گذشته را به یاد آورد. ناله می­کرد و می­گفت: «فرهاد بلند ­شو، شیرین به دیدارت آمده­­است. فرهاد بیدار شو، که «گَّره» سدّ راهم شده است. نجاتم بده، تیشه را از سر فرهاد در آورد. پیکر فرهاد و اطرافش غرق در خون بود. او را در آغوش گرفت. به لطف ایزد و معجزه­ی عشق، فرهاد با بوی زلف شیرین به هوش آمد. وقتی شیرین را بالای سر خود دید، مقداري تکان خورد. با صدای نحیفی به شیرین احترام گذاشت و گفت: «این تویی قبله و آیین من؟ ایزد منان و لا­مکان را شاکرم که زنده­اید، بگذار شهید عشق تو باشم.» شیرین گفت: وقتی این خبر را می­شنیدی، باید اول مطمئن می­شدی. فرهاد: تا من خبر مرگتان را شنیدم، دیگر راست و دروغ آن فرقی نمی­کرد. زخم فرهاد کاری­تر و وجودش بی­رمق­تر از آن بود که زنده بماند؛ پس جان به جان آفرین تسلیم کرد.  شیرین شیونی جانسوز و گریه­ای بی­امان کرد. ناله­ها سرداد. صورت گلگون خراش می­داد و می­گفت: «الهی فدای دست و پنجه­ی سنگ­تراش و آه و حسرت درونت شوم. بیدار شو که هنگام خفتن نیست. ببین کسی که در کنارت قرارگرفته شیرین بانوی خسرو است. در راه شیرین جان فدا کردی، الهی پس از تو روی خوش نبینم و شادی در دل نیابم». هنوز شیرین از مرگ فرهاد بهت زده بود و کاری که خسرو کرده بود آزارش می­داد. در این حال «شیرویه» فرزند خسرو، پیکی نزد او می­فرستد و می­گوید: «عاشق شیرین شده است. وقتی شیرین سخنان آن پیک را شنید اوّل مات و مبهوت شد. اما چون از خسرو کینه به دل داشت. به پیک شیرویه گفت: قبول کردم و خواسته­­اش را برآورد می­کنم. اما سه شرط دارم. اگر شیرو توانست آن را انجام دهد، قول می­دهم، چون شمع و پروانه دور هم بگردیم. شرط اول: «خسرو را به قتل برساند. دو شرط دیگر را بعداً مطرح می­کنم.» وقتی پیام­آور شیرویه رفت شیرین دوباره غمگین شد و گریه­ای دیگر سرداد. از تصمیمی که گرفته بود ناراحت و ناراضی بود اما عصبانی. از خداوند خواست که جاه و جلال خسرو را از بین ببرد. پیک شرط شیرین را به شیرو گفت و او نیز پذیرفت. شیرویه­ی رو سیاه خیلی زود قبول کرد. چرا که پس از خسرو تاج و تخت شاهی و لقای شیرین زودتر بدو   می­رسید. شیرو که از مکر روزگار بی­خبر بود، خود را برای کشتن پدر آماده کرد. وعده­های زیادی به اطرافیان داده ­بود که او را در کشتن پدر یاری کنند. به نگهبانان وعده­ی افزایش حقوق داد و قول داد باج و مالیات بیشتر شهرها را به آنان بدهد. با خود گفت تنها راه رسیدن من به شیرین همین کار است(کشتن پدر). اگر موفق نشوم همچون کوهکن خودم را  می­کشم. لذا دربان‌ها را فریفت و با خود همراه کرد تا نیمه­های شب پدر را به قتل برساند. وقتی داخل اطاق پدر شد از دیدن چهره­ی پدر خجالت کشید و خواست که پشیمان شود. ولی هنگامی که چشمش به چهره­ی شیرین افتاد که در کنار پدر غنوده است خرد از روانش رخت بربست. با خنجر سینه­ی پدر را شکافت. تاج شاهی و بازوبندی که از لعل بود، با خود برد.

شیرین که از خواب بیدار شد ناراحت شد و پشیمان از کاری که کرده بود. گفت خدایا هنوز مصیبت از دست­دادن فرهاد از دلم بیرون نرفته، دوباره غمم تازه شد. این بار خسرو را از دست دادم. باز گریه سرداد و اشعاری در رثای خسرو سرداد. ساکنان قصر با خبر شدند. شیرو نیز برگشت و مراسم خاکسپاری را انجام دادند. خسرو را نزدیک فرهاد به خاک سپردند. شیرو نزد شیرین آمد و گفت: ای نازنین دنیا تا ابد برای کسی باقی نمی­ماند و سلسله­ی پادشاهی خودشان را يكي‌يكي نام ­بُرد. که هر­یك تاج و تخت را برای دیگری جاگذاشته­ و اين دنيا در هر حال سرای ماندگاري نیست.

 شیرویه گفت: شیرین عزیزم من خسرو را به خاطر عشق تو کشته­ام، پس امیدوارم که مرا به وصل خود شادکنی. شیرین در جواب گفت. «از سه شرط یکی را انجام دادی، شرط دوم و سوم مانده است. شرط دوم: آن­ است که جایگاه و منزلگاه خسرو را نخواهی. کاخ و بارگاه خسرو را ویران کنی و کاخ و سرایی دیگر بنا کنی. شرط سوم: خزاین و گنجینه­ی خسرو را در راه کمک به مردم و درماندگان ببخشی و هزینه کنی. پس از آن است که زلفان عنبرینم از آن تو خواهند شد و تو به وصال من خواهی رسید. من تا چهل روز عزادارم و از ملامت مردمان ناراحت.» شیرویه بقيه‌ي شرط‌هاي شیرین را پذیرفت. تاج و تخت را غصب کرد و بر تخت شاهی نشست. تمام وزیران عهد پدر را از کار برکنار کرد. دست و پای شبدیز را قطع کرد، زبان باربد را بُرید و انگشتان نکیسا را قطع کرد. روز موعود فرا رسید. چهل روزی که شیرین فرصت خواسته­ بود به اتمام رسید. شیرویه، دوباره پیک را نزدیک شیرین فرستاد و گفت: «چهل روز بسر رسید.» شیرین خبر فرستاد كه: اجازه بده خود را آماده کنم، آرایشی کنم و سری هم به آرامگاه خسرو بزنم. پس از آن خدمت می­رسم. شیرین به خدمتکاران خود دستور داد لباس­های تازه بپوشند و خود هم جامه‌ي سیاه را از تن درآورد، پس آنگه خود را بیاراست، به آرامگاه خسرو و فرهاد رفت. ابتدا بر مزار فرهاد حاضر شد و گفت: «فرهاد عزیز، چرا چنین بی­صدا و غمگینی، گویی از من دلخوری. می­دانی از روزی که چشمانم تو را نمی­بیند انگار کور شده­ام و نوری در چشمانم نمانده است.» بعد از آن رو به خسرو کرد و گفت: « بی­دلیل فرهاد را شهید کردی و مرا نسبت به خود ناامید. حالا تو و فرهاد کشته شدید اما این آبروی من است که بر باد می­رود.»

بار دیگر به آرامگاه فرهاد نگریست. دشنه­ای از زیر لباسش درآورد و در سینه­ی خود فرو برد. به خدمتگزاران گفت: «خسروپرویز مقصر اصلی این ماجرا است. آبروی ایشان لکه­دار شد. اما شماها بدانید، که من به خاطر فرهاد خودم را کشتم. از شماها می­خواهم طوری مرا در قبر قرار بدهید که رویم به فرهاد و پشتم به خسرو باشد. پس آنگه گفت: «فرهاد، ای قبله­ی نیاز و عشق من، شیرین هم به تو پیوست» و جان به جان­ آفرین تسلیم کرد. بعد از مرگ شیرین تمام خدمتگزارانی که با شیرین بودند همه به خاطر غم از دست دادن شیرین خودکشی کردند و دنیای فانی را وداع گفتند.                                                                                                       

یکی از خادمان شیرو وقتی دید که شیرین و همه­ی ندیمانش درخون غلتیده­اند. پیش شیرو رفت که این خبر را به او بدهد. شیرو مست و از خود بیخود بود. این خبر را که شنید آخرین جرعه­ی شراب در گلویش ماند و نفسش بند آمد. از تخت پایین آمد و از بالای قصر خود را پرتاب کرد و خودکشی کرد.

نتيجه گيری

ادبیات کُردی هم در بخش ادب کلاسیک و هم در بخش ادب عامیانه از ادبی فارسی بسیار متأثر بوده و بهره­ها گرفته است اما چون اصل ماجرای این داستان با استناد به شواهد در منطقهی کردنشین ایران اتفاق افتاده است بنابراین بی­جا نیست که اگر بگوییم برای کشف غوامض داستان پرداختن به روایت­های موجود در ادب عامیانه که سینه به سینه بدین­جا رسیده است می­تواند کلید گشودن رازها و مازهای این داستان باشد.

فهرست منابع:

ـ آقامحمّدی، محمّد، فرهنگ مردم ابهر، تهران: طهوری،1374.

ـ انزابی‌نژاد، رضا، بحثی در ادبیات عامیانه، تحلیلی گذرا در طوطی‌نامه‌ها، فصلنامه‌ی دانشکده‌ ادبیات و علوم انسانی تبریز، شماره 115، 1354.

ـ ایوبیان، عبیدالله، منظومه­ی خج و سیامند، تبریز: دانشکده ادبیات، 1340.

ـ فتاح قاضی، اسماعیل، کُرد در دایره‌‌المعارف اسلام، ارومیه: صلاح‌الدین ایوبی، 1367.

ـ نظامی گنجوی، الیاس بن یوسف ، خسرو و شیرین، تصحیح و شرح وحید دستگردی، چ2، تهران: زوّار،1388

ـ. نیکیتین، واسیلی، کرد و کردستان، ترجمه‌ی محمّد قاضی، چ2، تهران: نیلوفر،1366.

ـ هوشنگی، امیرهوشنگ(شهریور 1371)، گذری بر ادبیات کُردی، تهران: فصلنامه‌ی کیهان فرهنگی، شماره 88.

ـ ییری، سیپک، ادبیات فولکلور ایران، ترجمه‌ محمّد اخگری، تهران: سروش، 1384.

ـ روایت عامیانه­ی کُردی به شکل کاست.

 

 

[1] استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد

 

[2] کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی  دانشگاه آزاد اسلامی واحد مهاباد

 

[3]Vise

[4] Romance

[5] . ByIina

ارسال نظر

  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
1 + 9 =